بیشاپور ،شهری آرمیده در غربت

بیشاپور

 

بیشاپورشهری است ساکت و آرام که غریبانه در نزدیکی کازرون آرمیده است. وقتی انسان متوجه این نکته میشود که آمار بازدید گردشگران از بازار وکیل چندین برابر بازدید از بیشاپور است ، یا بسیاری از گردشگران حتی نمیدانند مکان آن کجاست ، شاید با معرفی مختصر این اثر گامی هر چند ناچیز در راه باز شناسی این شهر زیبا برداشته شود.

بیشاپور یک شهر سلطنتی که یک پادشاه آن را برای خودش ساخته است. این شهر باید بیانگر سلیقه ، قدرت و جلال و شوکت وی بوده باشد.این شهر باید همه نشانه های موفقیتها ، شکوه و جلال وی را بر خود داشته باشد.این شهر باید از طریق مشخصه ها و ویژگی یادمانی و عظمتی که دارد ، سنتهای عصر بزرگ هخامنشی را در تاریخ شهرسازی ایرانی تجدید حیات کند.

 

هبچ چیز گویای این نیست که انتخاب محل استقرار این بنیاد نوین از چشم انداز های طبیعت الهام نگرفته باشد.طرح شهر بیشاپوردر خروجی یک تنگه پیاده شد و این دشت را رودی شاداب میکند که نام شاه را بر خود دارد.(رودخانه شاهپور).

نقش برجسته های پیکرتراشی شده روی شیبهای تند عمودی این تنگه به نظر مهرهای عظیمی میرسند.این نقوش در گلوگاه تنگه ای برپا شده است که هنوز نام تنگ چوگان را بر خود دارد.بیشاپور با خمیدگی رود شاپور به آن رود نزدیک شده و این رود باید این شهر را از جبهه های شمال و غرب حفاظت کند.در قسمت های جنوبی دارای دیواری قوی است که بیرون آن خندقی گسترده وجود دارد.در راستای رود هیچ نوع تاسیسات حمایتی و حفاظتی نظامی بر پا نشده و ورود به آن آزاد بوده و این شهر یک شهر باز بوده است.

این شهر دارای چهار دروازه بوده است . وجود احتمالی یک میدان در محل یک یادمان با دو ستون و یک مجسمه از شاپور اول برپا بوده که در دو طرف آن دو محراب آتشکده تکیه داشته است.

 

دو پایه پل که با لاشه سنگ ساخته شده اند و روی ساحل رود در معرض دید قرار گرفته ، هنوز هم سرپا است. ملات این سنگها آهک است که از گچ آمیخته با خاکستر چوب به عمل آمده است.

کاخهای شهر در ورودی شهر از طریق دروازه شرقی به صورت انبوهی معمارانه برپا شده است.یک کاخ آن که در میان ایوان سه دهانه مفروش با موزائیک و حیاط کاخ بعدی قرار گرفته است و آتشکده یا معبدی به اضافه کاخی که گویای بازمانده هایی از شگوه تنزل یافته است.

در نزدیکی کاخ و تالار معبدی بسیار زیبا که با دانش مهندسی و محاسبات دقیق جهت استفاده از آب رودخانه شاهپور در مراسم مذهبی بنا گردیده است . این بنا از نظر ارتفاعی به قدری دقیق محاسبه گردیده که در صورت نیاز با باز کردن دریچه ، آب وارد معبد گردیده و دور تا دور معبد چرخیده و انسانها مشغول نیایش میگردیدند . ارتفاع زیاد و روی هم گذاشتن سنگهای بزرگ بر عظمت بنا می افزاید.

 

در قسمتهایی از تالار های شهر موزائیک های زیبایی کشف گردیده است. تالاری در این شهر وجود دارد که دهانه تاق آن حدود 20 متر میباشد.در بالای درها ، سردرهایی به صورت گچ بری که تقلیدی از هنر هخامنشی است. ما در اینجا از توصیف تالارهای جانبی صرف نظر میکنیم.

مسلما بیشاپور بعد از زمانی و به خصوص بعد از فتح عرب ، تغییر شکل پیدا کرده است. پس از آمدن اسلام تغییرات بزرگی در شهر صورت می پذیرد. اما مطمئنا این تغییر با تامل و اندیشه نبوده است .

 

 

آیین مانی

آئين ماني

 در قرن سوم ميلادي آئين ديگر همگاني يعني (آئين مانوي) در اطراف مرزهاي مشترک ايران و بابل نمايان گرديد. مؤسس آن ماني نام داشت و نسبش از طرف مادر به اشکانيان (پارتيان) ميرسيد. نام پدرش تيک (پاتک) يا فوتتق بابک پسر ابوبزرام بود که از همدان به بابل در بين النهرين رفته بود. وي به سال  215  يا  216  ميلادي (سال چهارم سلطنت اردوان، آخرين پادشاه اشکاني) در قريه ماردينر در ولايت «مسن» ناحيه نهر کوتاه در بابل باستاني متولد شد. پس از فرا گرفتن علوم متداول زمان خود به آئين مغتسله که يکي از فرقه هاي گنوسي است و در آن زمان در نواحي بين فرات و دجله ساکن بودند درآمد؛ ولي بعد هنگامي که از اديان زمان خود مانند زرتشتي و مسيحي و آيين هاي گنوسي آگاهي يافت، منکر مذهب مغتسله گرديد. ماني آئين زرتشت را مطالعه کرد و خود را مصلح آن شناخت و بقول خودش در سيزده سالگي (سال 228  ميلادي) چند بار مکاشفاتي يافت و فرشته اي اسرار جهان را بدو عرضه داشت و سرانجام پس از آغاز دعوت آئين خود در سال  242  ميلادي خويش را فارقليط که مسيح ظهور او را خبر داده بود معرفي کرد.

ماني در باب آفرينش مي گفت: در آغاز خلقت دو اصل وجود داشته است. يکي نيک و ديگري بد. نور را خالق خير و تاريکي را خالق شر ميدانست و ميگفت:

انسان در اين ميان مختار است به جلوه هاي دو اصل مذکور، يعني به بدي: که تيره انديشي، نادرستي، خودخواهي احمقانه، کشتار، حق کشي و غيره است. يا به نيکي که روشن انديشي، مهرباني، دوستي، گذشت، اتحاد، صميميت، غمخواري ديگران و غيره است توجه و کمک کند. اگر به نيکي توجه کند، رستگار و اگر به بدي عمل کند سرافکنده و معذب خواهد شد. و حاصل آنکه تمايل به نيکي باعث سرافرازي و عروج و بقا و تمايل به بدي سبب اضمحلال و فناي آدمي مي گردد. او مي گفت: در حقيقت روشنائي و تاريکي، يا نيکي و بدي (يا روح و ماده) هستند که بعلت اصل غير قابل تغيير سرنوشت سرشت خود مجبورند به مسير تعيين شده ازلي خويش ادامه دهند.

در اين ميان فقط انسان است که با تعيين و انتخاب مسير تمايلي يا مصلحتي خود ميتواند به يکي از آن دو راهي که در پيش دارد عمل کند و يا بهتر بگوئيم:

نيکي و بدي دو راه تعيين شده قطعي است و هر انساني عامل انتخاب و ادامه حرکت آن دو در وجود خود است.

ماني هند را سياحت کرد و با عقايد بودائي آشنا شد، سپس به ايران بازگشت و به تبليغ دين جديد پرداخت و آن را با اديان زرتشتي و بودائي و مهري و مسيحي مطابقت داد.

 دين ماني در حقيقت آئيني است که از ترکيب دين زرتشت و دين مهر و مسيحيت به وجود آمده است، ميخواست ديني يگانه و مشترک بين آنها بسازد و اگر اين فرض به موفقيت منجر مي شد و مورد قبول همه واقع مي گرديد، خطر بزرگ دو دستگي دين و اختلافات آنها براي هميشه رخت بر مي بست.

ماني وقتي به سن  27  رسيد  (242  ميلادي) روزي که شاپور اول تاجگذاري مي کرد براي نخستين بار به انتشار دين خود پرداخت. شاپور اول گفتار ماني را پذيرفت و به اتباع خود دستور داد چنان کنند. اينکار بر زرتشتيان سخت ناگوار آمد و موبدان اجتماع کردند تا وي را از اين عقيده منصرف سازند. ولي شاپور درخواست آنها را نپذيرفت.

ماني در اثبات عقيده خود کتابهايي چند پرداخت، از جمله کتاب "کنزالاحياء" است در شرح آنچه در نفس از جهت روشنائي مايه خلاص و از جهت تاريکي مايه فساد است. و در اين کتاب افعال نکوهيده را به ظلمت نسبت ميدهد. کتاب ديگري دارد بنام "شاپورگان" که نفس رهائي يافته و نفس درآميخته با اهريمنان و آلوده به کژي را شرح ميدهد، و نيز کتابي دارد بنام "الهدي التدبير" و دوازده انجيل که هر انجيل را به حرفي از حروف تهجي ناميده و نماز را بيان نموده و آنچه بايد در خلاص روح بعمل آيد توضيح داده است. کتاب ديگر وي "سفرالاسرار" است که آيات و معجزات انبياء را مورد طعن قرار داده است و بسياري کتابها و رساله هاي ديگر.

 ماني مخترع خط جديد هم بوده داراي حروف مصوته، که کتابهاي مانويان پارتي زبان و پارسيک زبان و سغدي زبان و غيره به آن خط که مشتق از سرياني و ساده تر از آن است، نوشته شده. ماني  6  کتاب نوشته و منشورهاي بسيار به اصحاب و پيروان خود و شايد ديگران هم فرستاده که اسامي عده اي از آنها در ضمن فهرست  76  رساله ماني و اصحاب او در کتاب الفهرست ابن نديم آمده است. پنج کتاب را به زبان آرامي شرقي (که ماني در سرزمين آنان بزرگ شده بود) نوشته و يکي از کتابهاي ماني معروف به "سفر الجبابره" است که قطعاتي از آن به زبانهاي ايراني بدست آمده و در زبان ايراني به نام کتاب "کوان" [ ک ] خوانده مي شد که جمع "کو" و مشتق از لغت اوستائي "کوي" [ ک ] است که در زمان ساسانيان به معني "جبار" استعمال مي شده است. ديگر "سفرالاسرار"، "فرقماطيا"است. ديگر انجيل زنده يا انجيل ماني را بايد نام برد. اين کتاب که قطعاتي از آن در آثار تورفان بدست آمده بر  22  قسمت مطابق  22  حرف تهجي آرامي بنا شده بوده است، و ظاهراً يک جلد آلبوم تصاوير که مبين و نشان دهنده مطالب کتاب بوده و در يوناني "ايقون" و در زبان پارتي "اردهنگ" و در پارسيک "ارتنگ" و در قبطي "ايفونس" و در کتابهاي مانوي چيني "تصوير دو اصل بزرگ" ناميده مي شد.

 شاپور مدت ده سال به کيش ماني وفادار ماند، تا اينکه موبد موبدان نزد او رفت و گفت: اين مرد دين ترا فاسد کرده است، مرا با او روبرو کن تا با او مناظره و مباحثه کنم. شاپور آنها را روبرو کرد. موبد موبدان در صحبت برتري يافت و شاپور اول از ثنويت دين ماني برگشت و به مذهب زرتشت درآمد. موبدان در صدد قتل ماني برآمدند. ماني ايران را ترک گفت، زيرا شاپور اول او را به کشمير تبعيد کرده بود. وي پس از هند به ترکستان رفت و سپس به چين رهسپار گرديد. در چين طرفداران زيادي دور او جمع شدند. اين طرفداران جديد بيشتر ترکان آن ديار بودند و از همينجا بود که آوازه شهرت کارهاي مربوط به نقاشي و تصوير گري او با آموزش جديد از صنعت گران چيني آغاز گرديد.

 ماني كه افكار او از شرق تا چين و در غرب، تا اروپا را فراگرفت عقيده داشت كه معنويت و ماديت هميشه در تضاد هستند و همه مشكلات جهان و مسائل بشر از ماديات و مادي گري سرچشمه مي گيرد . ماني مكتب (ايسم) خود را برپايه معنويت ، خوبي ، راستگويي ، دفاع از حقيقت و نيز اعتدال و ميانه روي در زندگاني روزمره قرارداده بود و از اين جهت است كه مورخان و فلاسفه وي را «آموزگار معنويت» لقب داده اند.

     ماني مي گفت كه دلبستگي مطلق به ماديات و پيروي از نفس اماره است كه بشر را به دروغگويي ، ارتكاب جنايت و انواع بدي كردن وادار مي كند. وي تاكيد داشت كه ماديات انسان را اسير و برده نفس خود مي كند، و خود خواهي و جاه طلبي فردي را به وجود مي آورد. طبق آموزش هاي ماني «ماديت» نبايد وارد وجود (ذهن) انسان شود و تاكيد داشت كه براي جلوگيري از ورود ماديات به وجود انسان بايد به آموزش و پرورش كودك توجه شود تا «انسان»، غير مادي پرورش يابد . بنابراين، بي جهت نيست كه ماني ايراني را يكي از پدران «آموزش و پرورش» مي دانند ، و او بود كه فراهم آوردن وسايل آموزش و پرورش درست (داراي هدف) كودكان و نوجوانان را مهمترين تكليف مديريت يك جامعه (دولت) قرار داد.

     در فلسفه «ماني» جرم يعني تجاوز به حقوق ديگران اعم از فرد يا جمع. او مي گفت «فرد معنوي» به حقوق خود قانع است؛ لذا در صدد تجاوز به حقوق ديگران بر نمي آيد، و همين قانع بودن به حق، انسان را غرق لذت مي كند.

     فلسفه ماني برخلاف تصوف، خواهان معنويت مثبت، كار و كوشش عادي، انگيزه خدمت به جامعه، ثمربخش بودن و توليد است.

    ماني تا آن حد از گرايش مردم به ماديات وحشت داشت كه اعتدال در لذات جسماني را توصيه مي كرد از جمله اين كه مردها را از توجه بيش از حد به « زن »كه ممكن است مرد را به راه نادرست بكشاند و آلوده سازد برحذر مي داشت.

    ماني در زندگي شخصي با خوردن گوشت و خوراكيهايي كه از مواد غير خالص تهيه مي شدند موافقت چندان نداشت و انسان را ذاتا گوشتخوار نمي دانست.

 مهم‌ترين آيين مانوي برگزاري نماز، خواندن نيايش، روزه گرفتن و اقرار به گناهان و توبه است. براي گذاردن نماز در روز روي به خورشيد مي‌ايستادند و در شب روي به ماه، در طي نماز، علاوه بر ياد كردن هر يك از خدايان روشني، قدرت و خرد را نيز ستايش مي‌كردند. در طي سال پنج گونه روزه دو روزه داشتند. چهارمين و پنجمين روزه در آغاز و پايان ماهي واحد انجام مي‌شد (اول و دوم، بيست و هفتم و بيست و هشتم) و احتمالا مربوط مي‌شد به رنجي كه ماني در پايان عمر در زندان كشيد و درگذشت.

آثار اصلي مانوي كه متعلق به ماني شمرده مي‌شد، هفت اثر بود كه به زبان آرامي شرقي، زبان محلي ماني، نوشته شده بود. انجيل زنده، گنج زندگي، رسالات، نامه‌ها، نيايش‌ها افزون بر اين، ماني كتابي به فارسي به نام يا شاپورگان داشت كه چكيده عقايد خود را براي شاپور ساساني در آن آورده بود. او كتاب ديگري به نام ارژنگ داشت كه در آن تصويرهايي به قلم خودش از جهان مانوي بود و تفسير آنها و نيز كتابي به نام كفالايا يا سخنراني‌ها كه مجموعه گفتارهاي ماني است و در آن پيشگويي‌هايي هم ديده مي‌شود.

 ماني معتقد بود كه جهان با طوفاني عظيم خاتمه خواهد يافت و به قعر جهنم رانده خواهد شد و در آن جا تمامي عناصر جهان تبديل به آتش مي‌شود و سپس سنگي بزرگ‌تر از دنيا آن را مي‌پوشاند و روح‌هاي گنهكار به آن سنگ چسبيده‌اند. نيكوكاران راه آسمان را در پيش مي‌گيرند و آنها كه در كارهاي نيك و بد جهان متعادل بودند دوباره شكل انساني مي‌گيرند و بدكاران به جهنم مي‌روند. چون دين ماني ادعاي عالم‌گيري داشت. ماني اصولي از مذهب ديگران از جمله: زردشت، بودا و مسيح اقتباس كرده است. در تشكيلات ديني ماني از نقوش كليساهاي مسيحي بيشتر مورد استفاده قرار گرفته و مانند مسيحيان  12  حواري در راس آن قرار داشته و سپس از  72  شاگرد كه متشكل از كشيشان بوده‌اند بهره‌گيري شده است.

 عيسي در دين ماني

 ظاهرا ماني به دين عيسي معتقد بوده است: 1. عيساي درخشان، خداي نجات‌بخش؛  2. عيساي رنجبر كه در مانويت غرب به روح دردكشنده در ماده اطلاق مي‌شد، روحي كه چونان عيساي بر دار شده، خود بر دار كشيده شده است؛  3. عيسي مسيح، پيامبر و پسر خدا كه ظاهر انسان به خود گرفته بود و مي‌پنداشتند كه بر دار شده و درد مي‌كشد. ماني اين نظر را كه پيامبر و پسر خدا جسميت يافته داراي تن است، رد مي‌كرد و معتقد نبود كه او واقعا بر دار شده است. ماني عيسي مسيح را پيامبر پيش از خود مي‌دانست و خود را پيامبري مي‌دانست كه او پيش‌بيني كرده بود.

در راس جامعه مانوي، رهبر قرار داشت كه جانشين ماني بود و مركز قدرت او در بابل بود. پس از او، پنج گروه مشخص وجود داشت: 12  آموزگار، 72  اسقف، 360  ارشد كه زنان نيز بدان راه داشتند و شنوندگان(نیوشاگان) كه توده عادي پيروان دين بودند. در ميان گزيدگان، گروه‌هايي چون دبيران و خروش‌خوانان (روضه‌خوانان) نيز وجود داشتند. گزيدگان سه مهر داشتند: مهر بر دهان، مهر بر دست و مهر بر دل (به نشانه حفظ فضيلت در سخن گفتن، در عمل كردن و در اميال) و در مانستال‌ها (ديرها) به سر مي‌بردند و به سفر مي‌رفتند تا دين را در اكناف جهان پراكنده كنند. آنان پياده راه مي‌پيمودند روزي يك بار غذا مي‌خوردند و غذايشان گياهي بود و آن را پس از فرا رسيدن شب صرف مي‌كردند. آنان تنها براي يك روز غذا به همراه مي‌بردند و براي يك سال جامه به همراه داشتند.

پس از مرگ ماني اختلافاتي در ميان رهبري مانوي پديد آمد، اما فشار بر مانويان بسيار بود و سرانجام گروه‌هاي بزرگي از ايشان ايران را ترك كردند و به آسياي ميانه پناه بردند.

 واقعه اعدام ماني

 پس از مرگ شاپور ساساني در سال  272  ميلادي ماني به ايران بازگشت. هرمزد اول ماني را به چشم احترام مينگريست، اما وهرام (بهرام) اول برادر هرمز اول که پادشاهي عشرت طلب و سست عنصر بود؛ ماني را بدست روحانيون زرتشتي سپرد و آنان وي را چندان عذاب دادند تا زندگي را بدورد گفت. بنابر يک روايت ماني، مصلوب شد و برخي گويند زنده زنده پوست او را کندند. بعدسرش را بريدند و پوست او را پر از کاه کرده به يکي از دروازه هاي شهر گنديشاپور خوزستان بياويختند  (275  يا  276  ميلادي) و از آن پس آن دروازه به باب ماني موسوم گشت.

نامه عمر به یزدگرد و پاسخ آن

 

به نام ایزد دانا

از عمر بن الخطاب خليفه مسلمين به يزد گرد سوم شاهنشاه پارس

 

يزدگرد ٬ من آينده روشني براي تو و ملت تو نمي بينم مگر اينكه پيشنهاد مرا بپذيري و با من بيعت كني. تو سابقا بر نصف جهان حكم مي راندي ولي اكنون كه سپاهيان تو در خطوط مقدم شكست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشي است. من به تو راهي را پيشنهاد مي كنم تا جانت را نجات دهي.

شروع كن به پرستش خداي واحد٬ به يكتا پرستي٬به عبادت خداي يكتا كه همه چيز را او آفريده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

 

============================================================

 

 

پاسخ يزدگرد ساساني

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینبار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این مردان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

 

پزشکی در ایران باستان

 

 این مطلب توسط یکی از دوستان در اختیار این حقیر قرار گرفته و از منبع آن اطلاعی ندارم.با عرض پوزش.

پزشکی در ایران باستان

 

در ایران باستان ، پزشکی چون علوم دیگری مثل نجوم و ریاضیات ، پیشرفت قابل ملاحظه ای داشت. در ایران باستان ،بیماری های چسم انسان ، ارتباط مستقیمی با بیماری های روح و گناه داشته است.

می توان پیرامون تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان چنین گفت که به سبب وجود دو نیروی جداگانه در جهان( سپنتا مینو یا اندیشه نیک و انگره مینو یا اندیشه بد که اهریمن نیز نامیده میشود.)همه بیماری ها ی جهانی از پدیده انگره مینو (مینوی  بد)به شمار می آمد.

در وندیداد ، اهورامزدا اعلام می دارد که انگره مینو 99 هزارو 999 بیماری در روان آدمیت پدید می آورد که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا ، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.

گیگر نویسنده و پژوهشگر کتاب << فرهنگ ایران شرقی>> خود به دقت نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده است. اگر چه برای بسیاری از آنها نتوانسته است معادل دقیق و مشخص عنوان کند. اما انواع بیماری های تب ، سر و پوست در میان آنها مشخص و تفکیک شده است.

میتوان با استفاده از دفاتر باستانی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد ، یاد کرد :

1-    واروشی : احتمالا یک بیماری مقاربتی است.

2-    تب زایمان یا نفاس

3-    اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد.

4-    اگهوستی به احتمال قوی به مفهوم نرمی استخوان و فساد استخوان است.

5-    دروکا : ظاهرا سنگ کلیه یا صفزا است.

6-    کورگها : ظاهرا همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک میگویند.

7-    استائیریا : ظاهرا نام یک بیماری است که بر روی بدن جوشهایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهر می شود.

  همین طور در میان شماری از بیماری هایی که کاملا نا شناخته است ، سه بیماری با << اژ >> آغاز می شود و احتمالا ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.

در اوستا از قهرمانی به نام << ثرتیه >> نام برده شده است که نخستین پزشک قلمداد شده است. ثرتیه از اهورامزدا تقاضا می کند که علاجی علیه همه زهر ها و یک کارد فلزی برای عملیات پزشکی به او بدهد. اهورامزدا پاسخ می دهد که هزاران گیاه درمان بخش آفریده ام که از آن میان ، گوکرن منبع همه دارو هاست.گوکرن ، نام درخت مقدس افسانه ای است که در دریای فراخکرد جای دارد. هوم سفید ، گاو شاخ ، کوکنار ، معادل های دیگری هستند که برای این درخت افسانه ای تصور شده است و جملگی جنبه درمانی داشته اند.

اساس علم پزشکی در کتاب اوستا ، سه چیز است : کارد ، گیاهان درمانی و کلام که به نظر می رسد منظور جراحی ، پزشکی و دعا و نیایش باشد.

در کتاب << قوم های کهن...>> آمده است : چنین به نظر می رسد که اوستا به معالجه به وسیله دعا یا افسون بیش از همه چیز اهمیت می دهد. به طوری که (( مانتر بیشاز )) ، یعنی کلام شفا بخش را پزشک پزشکان می نامند. در واقع ، به کلام شفا بخش یا کلام مقدس ، شخصیت داده شده و از او به عنوان یکی از ایزدان یاد می شود : << ای کلام مقدس ، ای درخشان ، مرا شفا ببخش>>.

در وندیداد ، کلام مقدس مفهومی بیش از دعا دارد و به معنی ورد و افسونی برای دور کردن بیماری هاست : << بیماری را به عقب می رانم ، مرگ را به عقب می رانم ، درد و الم را به عقب می رانم ، سر درد را به عقب می رانم ، .......، آبله را به عقب می رانم.>>

در وندیداد احکامی نیز برای پزشکی ذکر شده است ، مثلا آمده است که داوطلب پزشکی برای آزمایش جراحی نباید از مزدا پرستان استفاده کند بلکه باید یکی از دیو پرستان را مورد آزمایش قرار دهد. هر گاه بیماری را جراحی کند و در نتیجه بیمار هلاک شود و این کار بار دوم و سوم تکرار شود ، داوطلب پزشکی برای همیشه از حرفه پزشکی محروم خواهد شد. اگر در این کار اصرار ورزد و به یک نفر مزدایی آسیب برساند ، متهم به جنایتی معادل آدمکشی خواهد شد. اما پس از سه بار تجربه موفقیت آمیز ، وی به عنوان یک پزشک شایسته به شمار خواهد آمد.همچنین پزشکان وظایف و مزد ویژه ای داشتند. می توان برخی از این وظایف را این گونه بر شمرد:

پزشک باید به شتاب به عیادت بیمار برود. هرگاه شخص شب هنگام بیمار شد پزشک باید تا پیش از پاس دوم شب خود را به او برساند، اگر در طول شب بیمار شود پزشک تا پیش از سپیده دم بر بالای سر بیمار برسد. دستمزد پزشک دقیقا تناسب با مقام بیمار داشت و موبدان ، تنها با دعا و دادن برکت به پزشک دستمزد می دادند.

رییس خانواده یا قبیله یا ده یا فرمانده استان به ترتیب یک خر ، یک اسب ، یک شتر و یا چهار اسب به عنوان دستمزد به پزشک می دادند.در کتاب مهم پهلوی ، یعنی دینکرد، چهار فصل مستقل به پزشکی ، پزشک ، بیماری و درمان اختصاص دارد. در دینکرد به چهار نوع پزشکی و پنج روش درمان یاد شده است .این پنج روش عبارتند از : دعا ، آتش ، گیاه ، ترشی ، کارد.

در کتاب قوم های کهن شرایط یک پزشک کامل در ایران باستان اینطور نقل شده است:

باید اندام های بدن و مفاصل و درمان بیماری های آنها را بداند.باید ارابه شخصی و دستیار داشته باشد و باید مهربان باشد و حسود نباشد.آرام سخن بگوید و هیچ گونه غروری نداشته باشد.دشمن بیماری ولی دوست بیمار باشد. حجب و حیا را رعایت کند و به دور از جنایت ، آسیب رسانی و زورگویی باشد.شتابان به کار بپردازد. یار بیوه زنان باشد. رفتاری نجیبانه داشته باشد. پاسدار شهرت خوب باشد. به خاطر سود کار نکند. بلکه پاداشی معنوی را در نظر داشته باشد.در دادن گیاهان درمان بخش مهارت نشان دهد تا جسم را از بیماری برهاند و فساد و نا پاکی را دور کند. آرامش بیشتری ببخشد و لذایذ حیات را افزون سازد.